خرید بک لینک
قهوه ی امروزم رو خوردم و نشستم این آخر هفته رو مرور میکنم... پنجشنبه ی آرومی داشتم که صبحش با سوزندوزی بلوچ شروع شد و باقی روز روی کیف مرو کار کردم که قرار بود براش نقاشی کنم. موزیک دلخواهم رو گوش کردم و آواز خوندم و نقاشی کردم و چی از این بهتر؟! شب هم از خونه زدم بیرون تا هم زبان بخونم هم اینکه کل پنجشنبه ام رو خونه نمونده باشم .این روزها خیلی تلاش میکنم خونه نمونم و به زور خودم رو مجبور می کنم تا دچار خونه نشینی نشم. جمعه صبح با دوست های دوران دبستان قرار داشتم و حقیقتا باید اعتراف کنم ارتباط داشتن با رفقای دبستان و بچه هایی که از اولین روز مدرسه با هم بودید خیلی خیلی حس خوب و عجیبی داره . صبحانه رو ده نفری و کنار هم خوردیم... صبح دلچسبی بود. برای شب هم مهمون داشتیم و قطعا اگر آدم یک روز کامل با آدم هایی که دوست شون داره معاشرت کنه حسابی کیف میکنه. آخر هفته ی خوبی بود..  الان هم باید بلند شم و دست از استراحت بردارم و درس بخونم. 

برچسب: نویسنده: نگار مرادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:55

من این مسیر رو یک بار رفتم ... مو به مو ! همینقدر ساده بودم و ترسو.. من این راه رو رفتم و خودش هم بود و دید. برام عجیبه که اشتباه من رو داره تکرار میکنه ... برام عجیبه که خودمم دارم حرص میخورم جوری که انگار من جای اونم و این بار میخوام جلوی این اشتباه رو بگیرم. حس میکنم اگر به حرف من گوش بده همه چیز درست میشه و اتفاقی که نباید نمیوفته!ولی باید بره و امتحان کنه ... شایدم من اشتباه میکنم . این داستان شبیه داستان من نیست. من بیخود انقدر خودم رو درگیر کردم.

برچسب: نویسنده: نگار مرادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:55

نمی دونم چرا اینهمه وقت نیومدم و ننوشتم ! احتمالا چون مسائل و درگیری های ذهنیم اونقدر زیاد بود که ترجیح دادم ساکت تر بشم.نمیدونم ...نمی دونم چرا نیومدم و از سختی های ترمی که گذشت نگفتم ، از اینکه الف از اکراین اومد و اگرچه قرار بود تمام سهم ما از سفرش یک ناهار سه نفره اونهم بعد از اینهمه سال باشه . جوری که انگار دقیقا از همون دوران دبیرستان افتاده باشه به زمان حال ! اما این طور نشد و ما درگیر داستان هم شدیم. نمی دونم چرا نیومدم و از این یک ماه کار آزمایشی نگفتم ... از اون روز عجیب و غریب مصاحبه و اون یک هفته ی جهنمی بعدش که شبانه روزی کار کردم تا به ژوژمان درس هام برسم. از استرس مزمنی که ضمن کار کردن به جونم افتاد و باعث شد 4 کیلو وزن کم کنم .. از سلطان که اگر اشتباه نکنم همون یک هفته ی اول این اسم براش به ذهنم رسید . از اینکه چطور با ترس هام جنگیدم و همچنان ادامه داره ... نمی دونم واقعا ... ولی الان اومدم و شرح حال خلاصه ای دادم تا بمونه برای آینده ... این روزها که نمی دونم رو هوام یا زمین و همه چیز برام روی دور تنده . ولی می نویسم تا بعدا بخونم و یادم بیاد کجا بودم!  

برچسب: نویسنده: نگار مرادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:55

صفحه بندی